تبليغاتX
کلبه ی محبت

سلام سلام سلام!

خوبید همتون شکر خدا؟!

خب خوبه!امروز با کوله باری از ....؟! خبرای خوب اومدم آپ کنم!

اول از همه روز مادرو به همه ی مادرای

گل و مادر خودم تبریک میگم!

خب شروع میکنیم!

بعد از اتمام امتحانا نماز خوندن با غلظتی خاص رو شروع کردم!

(قبلشم میخوندم ولی عادی!)

حتما میپرسید واسه چی؟!

خب یعنی هر کی ندونه ...؟!

نه اینکه کارنامه های زیبا در راه بودن واسه همین!

خب بگذریم!صبح ظهر شب  همش میگفتم:

خدایا هوای ما رو داشته باشا!

نتونم برم ریاضی بد بختما!خدا پلیز کمکم کن!

خدا بهت قول میدم اگه رفتم ریاضی ....!(به دلایلی سانسور شد!)

خب نه میگم چون دلم واستون میسوزه!

اگه رفتم ریاضی بعد از تیر ماه(مرداد و شهریور)چادری شم!

که مسلما این امریست مشکل!

که خب خوب شد چون این باعث میشه

تو ماه رمضونم چادر سرم کنم!

بالاخره انتظارها به پایان انجامید و نوبت کارنامه گرفتن شد!

اول میگفتن میخوای بری ریاضی؟!اصلا حرفشم نزن!

حالا شنبه بیا ببینیم چی میشه؟!

شنبه شد و رفتم مدرسه شاد و شنگول و حبه ی انگور!

اول از همه معلم کامپیوترمون اومد گفت:راستی سپیده اعتراضاتون

 واسه روبوکاپ وارد شد و برگه هاتون یه بار دیگه بررسی

شد همتون قبول شدین!

(گفتم با عقل جور در نمیومد من همه ی سوالا

رو تا جایی که تونستم جواب دادم!

ولی من اصلا اعتراض نکرده بودم!

بچه های دیگه اعتراض کرده بودن و برگه ی منم بررسی شده!)

بعد کلی زیارت دوستان ازشون پرسیدم چه خبر؟!

گفتن هیچی بابا مدرسه ی تحفه شون یه معدل 20 آورده

که خود بچه هه بد بخت میخواسته بره انسانی

هی اونو تو سر ما میکوبن

میگن معدل بیستمونو نذاشتیم بره ریاضی حالا شما میخواید برید؟!

خلاصه منم گفتم اگه خواست خدا باشه که شما

 برین ریاضی حتما میرین!

ولی اگه خدا نخواد شما برین ریاضی

که خب میرین تجربی یه دکتر خوب میشین!خدا صلاحتونو میخواد.

شاید شما اگه برید ریاضی به صلاحتون نباشه!

حالا واسه همتون دعا میکنم که به اون چیزی که میخواید برسید!

سر را که برگرداندم چشمانم به جمال زیبای دبیر

 ریاضی ام روشن و نورانی گشت!!!

سریع پریدم رفتم پیش مامانم!گفتم مامان معلم ریاضیم معلم ریاضیم!

-کو؟!کجاست!؟

-اوناهاش...!

-سپیده اسمش چیه؟!

-خانم ((ف))!

معلم ریاضیه اولش منو ندید مامانم بهش سلام کرد بعد

یه جوری خیلی شل برخورد کرد

همچین که منو دید : اه سلام خانوم ((ب)) خوب هستید؟!

ببخشید شما رو نشناختم!()

بعد شروع کرد از من تعریف کردن!

(من که ذوق مرگ شده بودم یکی باید منو جمع میکرد!)

گفت:آره ماشاا... دختر خانومتون گلن!(هه هه میدونستم!)

خیلی دختر خوب , مهربون , زرنگ , باهوش...!

(من توی دلم:آهان بگو بگو بازم بگو!)

خلاصه کلی تعریف کرد آخرش گفت:فقط یه مشکل دارن!

(چی میگی تو؟!من مشکل دارم؟!خودت مشکل داری!!)

مامانم:چی؟!خیلی بازیگوشه!تنبله!

خانوم ف:یه نگاه به من انداخت و گفت:خیلی بده که!

اما چیزی که میخواستم بگم این نبود!

میخواستم بگم این خیلی تو خودشه!(حالا فکر کردم چی میخواد بگه!)

بعضی وقتا سر کلاس حس میکنم حواسش نیست ولی خیلی باهوشه

همین درس میدم اول مطلبو میگیره

و دیگه نمیذاره دوباره براش توضیح بدم

و این به من خیلی انرژی میده!به نظرم این با این

هوشش باید حتما حتما بره ریاضی!

(الکی حس کرده !اونموقع ای که میگه احساس میکنم حواسش نیست

 سر یه تمرینیه که خودم دارم تو مغزم حل میکنم بعد

جوابم با اونی که پای تخته نوشته شده

 جور در نمیاد دارم دنبال اشکال کار خودم یا اون میگردم!!!)

خلاصه مامانم منو فرستاد پی نخود سیا و

خودش با معلمم کلی صحبت کرد!

یه خورده از احوال بچه ها جویا شدم

(یه مشکلاتی بود که ...!تعریف میکنم!)

بعد مدیر صدام زد!گفت خانوم ب!بله خانوم الان میام!

رفتم پیشش و یه خورده تو برگه هام جستجو کرد

من دیدم معلم ریاضیه داره میره سریع رفتم پیشش و گفتم :

برام دعا کنید اگه نذاشتن برم ریاضی چی!؟

-میذارن عزیزم!توکل کن به خدا!

پیش مدیر:خانومم میخوای بری تجربی؟!

-وای نه خانوم تو رو خدا اصلا حرفشم نزنید!

من از تجربی میترسم!!!

خب ریاضی که نمیتونی بری ظرفیت پره!

مامانم:خانوم الف اگرم میخواید بفرستینش ریاضی ازش تعهد بگیرین

(حالا انگار دارن التماس میکنن من برم ریاضی!)

 این خیلی مغروره چون هوشش خیلی زیاده

(تو تست ریون جزو نابغه ها بودم!

خودمم باورم نمیشد!من و نابغه؟؟؟؟؟!!!!!)

و یه بار درسو تو کلاس میفهمه میاد

 خونه اگه امتحان داشته باشه فقط

 یه دور روزنامه وار کتابو میخونه  میذاره کنار!

میگه بلدم.بهش میگم بلدی که بلدی دوباره

 بخون بذار خوب یاد بگیری!بعد نمیخونه,

همین باعث میشه 1-2 نمره از دست بده!

اونوقت هی میره پای اینترنت!این خواهراش

هر کدوم تو بد ترین شرایط

درس خوندن رشته ی ریاضی

با معدل 19/50 به بالا و 20!

یه خواهرش معدل پیش دانشگاهیش 20 شد انقدر

واسه اون مدرسه سود داشت

 که انسانیشونو کردن تجربی و الان 1 میلیون شهریه

میگیرن تازه مدرسه ی دولتی هم هست!

ولی این از هوشش استفاده نمیکنه!

اگه بخواد استفاده کنه معدلش به جای بیست میشه 22!

منم اینجوری بودم در طی مدتی که مامانم داشت

 صحبت میکرد با مدیر که راضیش کنه=

خلاصه مدیره هم کلی نرم شد و گفت :

چون ظرفیت پره جلوی اسمت مینویسم مشروط!

مشروط به اینکه نمره ی

ریاضی-فیزیک-شیمی اش باید بالای 19 باشه

 وگرنه میفرستمش تجربی بخونه!

خلاصه شاد و شنگول و حبّه ی انگور برگشتیم 

معلم ریاضیم پرسید اسمتو نوشتی؟!

-آره خانوم!خیلی مرسی از زحماتتون!

-خواهش میکنم!

بعدم اومدیم بریم از دوستام خداحافظی کردم طفلکیا انقدر

حرصشون گرفته بود من رفتم ریاضی!

دلم براشون سوخت!آخه نمیشه  سرنوشت

  یه عمر آدم  به خاطر یه سال

 که شاید مشکلی برای اون طرف پیش اومده و

 نتونسته درس بخونه تغییر کنه!این اند نامردیه!

میگفتن چون معدلتون پایینه باید برین تجربی!خب کسی که

به تجربی علاقه ای نداره چه جوری میتونه توش موفق بشه؟!

این گذشت!

اون مشکله رو میخواستم بگم!

هیچی قضیه قاپیدن دوست پسر بود!

دختره دوست پسر اونیکیو

 قاپیده بود بعد پسره هم رفته بود با یه

 دختره دیگه تو اونیکی مدرسه

دوست شده بود و .............!دوستای خل منم رفته بودن

با اون دختره که پسره باهاش دوست

 شده بود دعوا کنن!بعد مدرسه!

پیتزا فروشیه از رنگ روپوششون

فهمیده بود مال مدرسه ی مان!

(بچه هایی که رفته بودن دعوا از کلاس ما بودن!)

حالا این قضیه یه جوری بوده که کل کلاس خبر داشتن

الّا من و دوستم فاطمه و یکی دیگه از بچه ها!

به خدا اگه من میدونستم اول مانع میشدم که این کارو بکنن بعدم

 اگه قانع نشدن میرفتم همشونو لو میدادم!

هر چیم میخواستن بهم بگن اصلا برام مهم نبود چون

از اون آبرو ریزی ای که کردن خیلی بهتر میشد!

من نمیدونم آخه  یه پسر لا ابالی که موهاشو

عین جوجه تیغی سیخ میکنه,

زیر ابرو برمیداره و فقط به فکر

 این دختر و اون دختر

و شماره دادن و گول زدن دخترا  و

بعد سود منفعت خودش هست

چه ارزشی داره که دخترای پاک و معصوم بخوان

خودشونو واسه همچین آدمی خوار کنن؟!

البته توهین به پسرا نشه من اون موارد خاصّو در نظر گرفتم!

خدا رو شاکرم که این رو, رو به من داده تا اگه یکی خواست

 پاشو از گلیمش اونور تر بذاره همچین حالی ازش بگیرم که

نفهمه از کجا حالش گرفته شده!

خب اینا رو ول کنین!بذار فکر کنم ...!ام.......؟!

آها اینو میخواستم بگم:

تا حالا اتفاق بد تر از این براتون افتاده؟!

این که نصف شب تشنه تون بشه بعد با حالت

خواب آلود برین طرف آشپز خونه

بعد ببینین که سوسک داره رو دستتون راه میره!؟

این اتفاقی بود که چند شب پیش برام افتاد!

نمیدونستم از ترسم چیکار کنم؟!

فقط جلوی دهنمو گرفته بودم که جیغ نزنم!با یه اشاره

سوسکه رو پرت کردم تو سینک

 بعد پررو پاشد رفت تو جا قاشقی!

مامان بزرگمو بیدارش کردم گفتم :

مامانی سوسسسسسسسسسسسک!

بعد پشت مامان بزرگم قایم شدم و

 مامانیم هم سوسکه رو گرفت لهش رد!

 بعدم انداختش تو سطل آشغال!

انقدر حالم بد شد که همه ی قاشقا رو از تو جا قاشقی

در آوردم و دونه دونه شستمشون!

حالا بعدش رفتم خوابیدم تا صبح خواب سوسک دیدم!

البته از سوسک نمیترسم فقط خیلی چندشم میشه!

راستی برام خیلی دعا کنید چون خبر دارید که سال 1390

 قراره کنکور حذف بشه!و بر اساس معدل همه میرن دانشگاه!

بعد سال دیگه امتحانامون نهاییه!(کشوری)

یعنی سال دوم-سوم و پیش دانشگاهی امتحانا نهایین!

چقدر بد شانسیما!انگار موش آزمایشگاهی ایم!

همه چی رو رو ما امتحان میکنن!

حالاکنکور برداشته نمیشد مثلا چی میشد؟!

اینم از این!خب دیگه زیادی حرافی نمیکنم!

فقط بگم کلاسایی که اگه خدابخواد میخوام تو تابستون برم:

مثل پارسال البته اگه دوباره تق ولق نشه

 میخوام برم کلاس بازیگری!

مثل سال قبل از پارسال میخوام برم بسکتبال!

مثل هیچ سالی میخوام برم

 یه کلاس مکالمه ی عربی پیدا کنم!چون زبون عربی رو

خیلی دوست دارم!البته با لهن صحبت کردن لبنانیا!

خب دیگه یه حدیث از حضرت علی بگم و برم:

(اینو همیشه دوستم فاطمه بهم میگفت):

 ((همیشه به قدری گناه کن که طاقت عذابشم داشته باشی!))

یاعلی!

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط سپیده |


 

ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س) و روز مادر

 بر تمامی مادران مبارک باد!

 

((خواهشا تا آخرش بخونین!))

 

سلام خوبین؟!

بالاخره امتحانا تموم شد!

حالا مونده انتخاب رشته!

تقلب سر امتحانا هم که همیشه بوده!

حالا این حرفها رو ول کنید!

میگم بعضی وقتها آدم به چیزایی که تو بچگیش علاقه مند بوده برگرده هم خوبه ها!!!

من که کلا یادم رفته بود چی دوست داشتم!میخوام چند از تا علاقه مندیامو عکساشو بذارم!

خب اول باید یه خورده در موردشون توضیح بدم!

من از بچگی از چیزای ترسناک خیلی خوشم میومد!

مثلا توی استرالیا یه فیلم نشون میداد به نام addams family !اینم یه عکس از اون فیلم:

it,s scary ! isn,t it ?! oooooo

من خیلی دوست داشتم این فیلمه رو!چون همونطور که از این عکسه معلومه

همش درباره ی روح و جن و از اینجور چیزا بود!

یا مثلا خونه های مترکه رو خیلی دوست داشتم!

 یا مثلا اینجور جاها رو خیلی دوست داشتم:

نمیدونم چرا خیلی به این چیزا علاقه داشتم!

ولی خب دیگه آدم وقتی بچه ست از چیزایی خوشش میاد که وقتی بزرگ میشه

حتی میترسه به اونا فکر کنه!!!!

پخخخخخخخخخخخ!

حالا نترسید!

از موقع ای که اومدم ایران همه چی یادم رفت!

هر چی زبان بلد بودم فراموش کردم!فقط در حد لهجه ی خوب بلدم صحبت کنم!

آخی چه دورانی داشتیم!

چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده!چقدر دوست داشتم بچه بودم و هر کاری دلم میخواست انجام میدادم!

تو پارک میدویدم تاب بازی میکردم سرسره بازی میکردم از سرسره بالا میرفتم!

اینجا اگه سوار تاب بشی یا سرسره بازی کنی همه چپ چپ نگات میکنن!

انگار هیولا دیدن!خب مگه ما دل نداریم؟!

یادمه یه روز سرسره گندهه ی پارک فوتسکری رو برداشته بودن و من اون روز چقدر گریه کردم!

چقدر دلم میخواست یه بار دیگه جشن تولدمو تو مک دانلد میگرفتم...!

یا یه بار دیگه به خاطر اینکه دختر خوبی بودم جایزه میگرفتم!

دلم میخواست...!

باور کنید اگه اینترنت نبود من هیچوقت یادم نمیومد چی دوست داشتم یه زمانی!!!

 اینم هم عکس آرم مدرسه مونه!:

بچه ها اون موقع ها چه داستانایی میساختن!

میگفتن:پشت حیاط(یه جای ترسناکی بود)یه دختره تصادف کرده الان روحش سرگردانه!

هرکی بره اونجا اذیتش میکنه!

آخه میدونین که خارجیا اعتقاد دارن روح انسان پس از مرگ برمیگرده میاد پیش بستگانش!

دلم برای اون روزا لک زده!

جشنای هلوین هم اینجوری بود:

 !!!nice cake for halloween

 

روزای هلوین بچه ها ماسکای ترسناک شبیه جادوگرا به چهره میزدن و در خونه ها رو میزدن

میرفتن شکلات میگرفتن!یه چیزی مثل قاشق زنی چهارشنبه سوری خودمون!!!

کدو رو هم به این شکل در میاوردن و توش لامپ میذاشتن!:

قیافه م تو بچگی شبیه این دختر کوچولوهه بود!البته مسلمه من ناز تر بودم!

رنگ چشم رنگ پوست،رنگ مو و ... ام مثل این دختر کوچولوهه بود!

خب دیگه سرتونو درد آوردم!

بذارین یه خورده از تقلب بگم!

سر دینی بودیم!معلم برنامه ریزی(مشاورمون) سرمون بود!

انقدر سر کلاس راه میره آدمو دیوونه میکنه!

خلاصه خدا نیلوفرو خیر بده اومد ۱۰ دقیقه وقت معلممونو سر امتحان گرفت!

ما هم تا میتونستیم تقلب کردیم!

من برگشتم پشت سارا رو صدا کردم بهش گفتم سوال ۲۱!گفت زخم!

گفتم چی

-زخم!

-چی؟سنگ؟!

-نه بابا زخم ، زخم!

خلاصه خودشو زخم و زیلی کرد تا من فهمیدم منظورش زخمه!

 خلاصه سارا برگشو داد  و معلمم گفت:خانوم((ب))لطفا بفرمایید اینجا بنشینید!

گردنتون خشکید انقدر چرخوندینش!(آخه من چسبیدم به تخته و روی سن ام!)

یه بار نزدیک بود با صندلی از روی سن بیفتم!!!

بعد حالا منم پررو!!!جلوی چشمش از دختره ردیف وسط تقلب گرفتم!

این امتحان گذشت!

نوبت به آخرین امتحان یعنی ادبیات رسید!

شبش رفتم تولد پسر عمه م!منم که درسخون(آره جون خودت کنن!!!)!

آخه نمیشد نرم!خیلی دوسش دارم!عشق منه!!!!

تولد ۱ سالگیش بود!!!

ساعت ۶-۷رفتم و ساعت ۱۰ برگشتم!

بعدش نشستم کتابو تموم کردم اما نمیدونم چه جوری؟!

شعر حفظیا رو هم نخوندم!باز خدا رو شکر قبل از رفتن به تولد جواب

خودآزماییهارو از اینترنت نوشته بودم!

فردا صبح ساعت ۱۰ونیم امتحان داشتم!

ساعت ۹ و ربع رفتم و یه خورده با دوستام صحبت کردم تا معلمم اومد!

ازش پرسیدم:خانوم سوالا رو کی طر کرده؟!

-یه معلم خبیس و بد جنس!(منظورش خودش بود!)

 خانوم سوالا آسونه؟!

-ابدا!!!

منو میگی؟!یکی باید میومد از روی زمین جمع ام میکرد!!!

خلاصه نشستم شعر حفظی ها رو سریع حفظ کردم نمیدونم چه جوری فقط حفظ میکردم!

بعدم که زنگ خورد!همون آخرا یه خورده از این دانشهای ادبی رو خوندم

و ناظمه منو با زور هول داد تو

سالن!سر جلسه نشسته بودم و همش قل هو الله میخوندم!

برگه ها رو که دادن یه نفس راحتی کشیدم و سوالا رو جواب دادم!

خیلی آسون بود!

من که خیلی خوب دادم امتحانشو !!!

خب دیگه مختونو نخورم!

راستی شما هم درمورد چیزایی که تو بچگی بهش علاقه مند بودین فکر کنین!

نظرتونم راجع به پستم بدین!

دوستون دارم!

به خدا میسپارمتون!

فعلا

یاحق!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط سپیده |